دلآرامم حسین
از زمانی که دیگر حس تشنگی و اصرار حاجاتم را از من دریغ کنی...
از زمانی که از آنچا به اصرار از تو خواسته ام گریزان گردم... از زمانی که دیگر یادم برود باید از تو بخواهم.... و باید تو را بخواهم... خدایا پناه می برم به تو هزاران بار از آنچه که برایم لذت بخش است و شیطان بوی آن را به مشام رسانده... خدایا پناه می برم به تو از آنچه که صلاحم در ان نیست و آنقدر از تو می خواهم که بدهی و دیگر پشیمانی ام چاره نسازد..... خدایا پناه می برم به تو از زمانی که دیگر از این فاصله های دور و دراز میان من و تو پشیمان نگردم... خدایا پناه می برم به تو... امشب در میان صدقات و شادباش های در خانه پدرت، دل بیچاره ما را به امیرالمومنین سفارش کنید. بلکه خدا حاجت ما را داد و دل ما هم مبتلای درد شما شد... اما دیگر برای سرمستی امشب خرابات دلم همین کافی است که امام باقر فرمود: هرکس از شیعیان ما که در قلبش محبت فاطمه(س) را احساس کند او را می تواند مادر خطاب کند... پس مادرم نزولت از روی بال فرشتگان مبارک..... اشک هایم حجت بودنت است... من تو را در پس ندبه هایم می یابم... انگاه که چشمانم به اندازه ی زلالی وجودت بارانی است... من تو را میان حس لطیف سحر می جویم... انگاه که فقط من هستم و تو و هیچ کس... و نجواهای من که کودکانه به صرافت افتاده اند که پیش از ندای زیبای تکبیرت، تمام حرف هایشان را در گوشت زمزمه کنند... هیچ کس به اندازه تو، مرا نمی شنود... هیچ کس به بزرگی تو، مرا نمی بیند.... هیچ کس به عظمت تو، مرا دوست نمی دارد.... آیا همین ها برای عاشق شدن کافی نیست....؟ دوست دارم عاشقت باشم به اندازه ی تمام کسانیکه تو را ندیده اند و نشنیده اند و دوست نداشته اند.... به اندازه تمام کسانیکه در جواب عشقت، انکارت کرده اند... به اندازه تک تک حباب های روی آب که با تلنگری نابود میشود... به اندازه تمام عشق های حبابی... پس قلبم را وسعت بده به اندازه ای که عشق تو در ان بگنجد... به اندازه ای که وسعت بده که جز تو هیچ چیز در آن نگنجد... عاشقم کن... عاشقم کن پروردگار من... اجازه دادی به تو دل ببندم تا فهمیدی به تو علاقه مندم خودت دلیل این علاقه بودی چه بد بودم روزایی که نبودی نه ابرو داشتم نه عشق و میلی تو خیلی با محبتی، تو خیلی باز اومدم آبرو داری کنی برای دردم تو یه کاری کنی بهت بگم از همه دل بریدم تموم مردونگی هات رو دیدم باز اومدم تا که بگمدار و ندارم صبر و قرارم، گره افتاده به کارم سلام اقا، سلام خدای احساس درمون دردم حضرت عباس صد دفعه گفتم و دو باره میگم اقای من اقای خوب دنیاست عموی بچه ها نجاتم بده یه قدری مهربونی یادم بده سایه ات رو از روی سرم بر ندار صدات که میزنم جوابم بده خدای احساس نجاتم بده... نمی دونم چرا فاطمیه ها گفتن از حضرت عباس خیلی می چسبه.... این ایام خیلی التماس دعا شاید سکوت سایه های تنهایی ام جای صدای لبخندم را پر کند.... شاید خاکستری نداشتن هایم سرخی قلبم را بپوشاند.... شاید جای خالی او همیشه آه حسرتم را به گوش فرشته ها برساند.... شاید آماج کنایه ها و تحقیر ها و تخریب ها شوم.. شاید به اندازه کوه ها دلم سنگین باشد... شاید دلم به اندازه دریاها اشک بخواهد... شاید دیگر با کسی حرف نزنم... از نیست نگویم... از هست نگویم... از بودن نگویم.... از نبودن نگویم... و شاید دیگر از هیچ نگویم..... از هیچ.... شاید خسته شوم.... شاید گریه کنم.... شاید.... اما مطمئنم هنوز در آغوش تو ام.... نمی ترسم از وسوسه هایی که در گوشم زمزمه می شود که از تو جدا شوم و به خودم تکیه کنم... نمی ترسم از سرمایی که مرا احاطه کرده.... گرمی بازوان تو همه خوبی ها را در دلم ته نشین میکند... و این یادداشت برای توست... برای تویی که هنوز عاشقم هستی.... برای تویی که همیشه عاشقت هستم... برای تو..... راستش بنظرم برای اینکه خوب بنویسم باید حال خوبی داشته باشم... یه کم حالم دچار تغیر و تحول شده...که همچین خوشایند هم نیست... واسه همین شاید یه مدت دیگه ننویسم... واسه همین پیشاپیش سال نوتون مبارک انشاالله سال جدید برای همه پر از خیر و برکت و برآورده شدن آرزو های قلبشون باشه... و حال من هم خوب باشه که بتونم خوب بنویسم... التماس دعا این صحنه برام خیلی تازگی نداشت.... با اینکه این چهارراه جز مناطق بالاشهر تهران محسوب میشه اما همیشه چند نفری لابه لای ماشین ها مشغول تکدی گری هستند. از معتادی که اسفند دود می کنه تا زنی که معلوم نیست بچه کدوم بنده خدایی رو تو اغوشی گذاشته و چقدر بهش مخدر داده که بچه انگار خواب به خواب رفته.... اما این دختر بچه تو این سرما بدجور ترحمم رو برانگیخته بود! وقتی جلوی من اومد، دقیق به صورتش نگاه کردم! به گونه هاش که از شدت سرما سرخ سرخ شده بود و از خشکی ترک برداشته بود. به چشماش که از های و هوی کودکی هیچ نشونی نداشت...شیشه ماشین رو دادم پایین و لبخند زدم و یه مقدار پول بهش دادم.... اما اصلا برای دخترک فرقی نداشت.... بی هیچ خوشحالی و حتی عکس العملی رفت.... کسی چه میدونست شاید از من و همه اون ادم هایی که هر روز شیشه ماشین هاشون رو به امید یه کمک میزنه متنفر بود.... نا خود آگاه رد دخترک رو دنبال کردم... سراغ ماشین بغلی رفت و بعد ماشین پشتی.... تو ماشین عقبی یه پسرک جوون نشسته بود که عینک آفتابی نیمی از صورتش رو پوشونده بود. تا دخترک شیشه ماشینش رو زد پسره طوری میمیک صورتش رو تغییر داد و دختر کوچولو رو تحقیر کرد که کوچولو بی هیچ اصراری از کنار ماشینش دور شد.... خیلی متاثر شدم.... نه به خاطر حرکت زشت یه ابله انسان نما.... به خاطر غرور زیر دست و پا مونده اون دخترک که قراره روزی بانو بشه... قراره مادر بشه.... قراره مسئولیت تربیت انسان به دوشش باشه...می تونست اونم بی تفاوت باشه... ولی کاش اهانت نمی کرد... یاد اون روایت افتادم که روزی سائلی به در خانه حضرت سیدالشهدا میره و حضرت دوهزار دینار به سائل میدن و معذرت خواهی می کنند که پول بیشتر تو خونه ندارند اما اون پول رو از پشت در میدن. سائل میگه : اقا بذارید چهره تون رو ببینم و مولای کریمم رو بشناسم. اما حضرت می فرمایند: نمی خوام با دیدن من احساس خجالت کنی... اما مایی که ادعای حسینی بودن می کنیم نه تنها کمک نمی کنیم..... آدم هایی که از درون باور هایی رو قبول دارند اما طی قرار گرفتن در یک پرستیژ روشنفکر نمایی همه چی رو انکار میکنند! چند وقت پیش بود که با یکی از دوستان که دانشجوی پزشکی دانشگاه تهرانه صحبت میکردم، در مورد کار دور از شان خانم بازیگر مقیم فرانسه! همون طوری که گفتم دوستم از درون عمل اون خانم رو شنیع می دونست اما طبق همون پز آزادی حاکم بر دانشگاه تهران می گفت: درسته هرکس آزاده هرکاری کنه ولی بنظرم عملش مفهومی نداشت و از همه بازیگر های دیگه زننده تر بود!!! تو دلم گفتم قربون شکل ماهت تو که از ته دلت میگی عملش شنیع بوده پس چرا خودت رو پشت این فیگور قایم کردی؟ هفته پیش بود که یکی از مسولین دبیرستان که به نماز مقیدند و همین که میخوان از محسنات کسی تعریف کنند فورا به ایمانشون اشاره میکنند به صورت خودجوش از زمانی گفتند که به شدت محجبه بودند. ولی خوب الان تیپ آنچنانی رو انتخاب کردند! ماجرای ایشون خیلی بامزه بود! یه بار از خرید بر می گشتند و کلی تو دستشون وسیله بوده که موقع پیاده شدن از تاکسی چادرشون لای در گیر میکنه و ایشون مجبور می شن یه چند قدمی دنبال ماشین بدوند. و همین که ماشین نگه میداره ایشون چادر رو در میاره و با پا میره روش!! شکی نیست که هر کسی تو اون وضعیت عصبانی و کلافه میشه! دقیقا مثل امروز من که در تاکسی محکم خورد به شونه ام! اما این دلیل نمی شه تو یه سن 40 سالگی یهو به لباس این همه ساله ات اینطور اهانت کنی! از طرفی ایشون گفتند بعد از یه مدت که با مقنعه حجاب داشتند کم کم نسبت به اون هم متزلزل شدند! فارغ از قضیه خطوات شیطان و حیله قدم به قدم بی ایمانی من داشتم فکر میکردم چطور کسی 45 سال نمیتونه یه باور رو تو خودش تثبیت کنه! یا بهش باور نداشتی که چرا اینقدر به خودت مشقت میدادی؟ یا داشتی و چرا بعد این همه سال بی خیالش شدی؟ و این هم در نوع خودش جالب و مبتلا به بود... و اما امروز.... سر یه قضیه ساده استادمون کار رو به خرافه و سیاست و شیعه و بحث کشوند... خیلی کتاب خونده بود... از تورات و انجیل و اقدس بهائیت گرفته تا کتاب های شریعتی و مطهری و مصباح و جوادی آملی تا قران و نهج البلاغه و ..... اما تیپ روشنفکری اش خیلی جالب بود! این چندمین ادمی بود که من دیده بودم که سواد بالایی داره اما این کتاب ها به جای اینکه بهش عمق بده تفکرش رو خراب کرده! از توسل گرفته رد میکرد تا شیعه و سنی و حدیث و هیات و ..... میگفت من با یا علی گفتن مشکل دارم. چرا میگی یا علی؟ میخوای واسطه بشه؟ مگه خدا هم پارتی بازی میخواد؟ اصلا شیعه و سنی از زمان شاه اسماعیل صفوی اومد! ایرانی ها چون عمر به ایران حمله کرده باهاش بدند! عمر و ابوبکر هم شخصیت های بزرگی بودند و با پیامبر و حضرت علی رابطه خوبی داشتند ما اونا رو میندازیم به جون هم!این توهین به خداست که بگیم کل این کهکشان و زمین و زمان رو به خاطر 5 تا بشر افریده که مثل ما بودند! عصمت یعنی چی؟ مگه موسی مرد بیگناه رو نکشت؟ مگه نه اینکه ابراهیم به معاد یقین نداشت؟و .... تا میخواستم جواب یه قسمت رو بدم می پرید سر یه قسمت دیگه! می گفتم پس وابتغو الیه الوسیله چیه؟میگفت مشرک ها هم می گفتند این بت ها بین ما و خدا شفاعت گرند! گفتم اوکی قران میگه شفاعت از ان خداست اما یه جا هم قرینه میزنه میگه خدا و هر کس خدا اجازه بده... اون هرکس بت ها نیستند که خدا اجازه بده! اونا اهل بیتند! میگفت شیعه و سنی، گفتم غدیر رو قبول دارید؟ گفت اره اما به این معنا هر کس من رو دوست داره علی رو هم دوست داشته باشه! گفتم با مقدمه ای که میگه چه کسی از مومنان به جان هایشان بر اونها سزاوارتره؟ معنای دوستی به دست میاد یا معنای ولایت؟ گفت آهان معنای ولایت نه خلافت... گفتم خوب عمر که دم به دقیقه احکام رو عوض میکرد اجازه ولایت میداد؟ گفت نه عمر عالی بوده و ... اینقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که حد نداشت! خودشم گفت که تمرکز نداره بحثمون جالب بود بهم میگفت به عقایدت تقدس نده که راحت بتونی نقدشون کنی!بگو شاید اشتباه باشه! شاید خرافه باشه! شاید پدر و مادر بهم گفتند! شاید تو دانشگاه بهم دیکته کردند! گفتم نه.... من تقدس نمیدم قبل از اینکه دانشگاه برم کلی کتاب خوندم و پایه هام مال اون موقع است...دیکته اساتید نیست ما با استاد کلام و فلسفه مون هم کلی بحث میکردیم و هنوزم به بعضی از حرفاش شک دارم! حتی بعضی عقایدم با پدر و مادرم هم متفاوته! از اینکه این چندمین نفره که با این تیپ تفکر میدیدم هم متعجب بودم هم ناراحت هم عصبی! آخه این همه مطالعه کردی چرا اینقدر راحت گم شدی؟ جالبه فکر میکرد خیلی میفهمه و بقیه که یا حسین میگن و گریه میکنند مشرک و خرافه پرستند! آخرشم از دستمون ناراحت بود و هی به من و لیلا میگفت: اعظم خاله، لیلا خاله!!!! لیلای ما هم بی اعصاب، گفت استاد این خاله چیه؟ خوبه ما هم به شما بگیم امیر عمو؟گفت نه من امیرم! لیلا بر عکس من که ریلکس بودم و مدام لبخند میزدم از عصبانیت سرخ شده بود و از اینکه نمی تونست پابه پاش بحث کنه کلافه بود !!! اومدیم بیرون گفتم بی خیال لیلا،راستی اونجایی که میگفت مگه میشه خدا دنیا رو به خاطر پنج نفر افریده باشه؟ میخواستم بگم پ ن پ برای تو افریده!!! یه کم باهاش شوخی کردم که حالش بهتر شد... ولی لیلا یه حرف خوب زد... گفت تو این دوره زمونه ادم ایمان خودش رو حفظ کنه هنر کرده! راست میگفت یاد این حدیث افتادم: ایمان در اخر الزمان اتش کف دست است.... مهتا چرا حالت خوب نیست؟ هیچی... به برنامه ات نرسیدی که بخونی؟ نه!! چرا؟ یه مشکلی برام پیش اومد! (می دونستم مادرش به قدری مریضه که باید ازش مراقبت کنه و برای انجام ساده ترین کار هاش کنارش باشه فکر کردم حال مادرش بدتر شده اشک تو چشماش حلقه زد.) بگو چه مشکلی؟ پدرم فوت کرد! کی؟ هفته قبل! یخ کردم! دنیا دور سرم چرخید! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. دستش رو گرفتم و گفتم: عزیزم خیلی متاسفم بهت تسلیت میگم! ممنون! خانم می خیلی عقب افتادم! من فقط میخوام مهندسی پزشکی سراسری قبول شم ولی خیلی عقب موندم! اینقدر بی حال بود که توصیه به خوندن فقط بیشتر بهم می ریختش! عیب نداره! فعلا یه کم استراحت کن! سعی کن خودت رو نبازی! یه دو هفته دیگه بیا با هم یه برنامه می ریزیم تموم این درس هایی که عقب موندی رو دوره می کنی! یه کم دلداریش دادم و حالش که یه کم بهتر شد رفت!!! ساناز میشه بگی چرا نیستی؟ چرا درس نمی خونی؟ خانم من اعصاب ندارم! وا یعنی چی؟ خانم هیچ کس به فکر ما نیس! یعنی چی؟ اون از معلما اونم از خونواده ام! مگه چی شده؟ ( می دونستم وضع مالی شون خوب نیست به حدی که صاحب خونه اثاثشون رو ریخته بیرون و تو یه اتاق پیش مادربزرگش زندگی میکنن فکر کردم میخواد از وضع مالی شون گله کنه!) خانم پدر و مادرم درکم نمی کنند! گفتم باز چی کار کردی دختر؟ دعوات شده؟ آره خانم! بابام کتکم زد!! یک هفته است خونه نمی رم!!! می رم خونه خاله ام اینا!!! باهاش صحبت کردم و هفته پیش هم با مادرش صحبت کردم و یکبار هم با هم اومدند! عصبانی بود! مامانشم از دستش خسته شده بود! ازشون خواستم مشکل اصلی شون رو بگن و سعی کردم یه کم اوضاع رو بهتر کنم! امروز دیدمش! حالش خیلی بهتر بود و کلی هم درس خونده بود! خانم میشه جمعه ها برام کمتر ساعت مطالعه بذارید؟ من نمی تونم بخونم! نه سحر باید جمعه خوب بخونی! فقط جمعه ها کلاس نداری پس باید جبران کنی و خوب بخونی! خانم نمی تونم باید بریم خونه بابابزرگم! خوب نرو! نمیشه باید برم! نه سحر این 4 ماه تا کنکور رو نرو! نمیشه! یعنی چی نمیشه؟ خوب مجبورم! خوب من زنگ میزنم به مامانت و ازش میخوام تو رو نبره! باید زنگ بزنی به بابابزرگم!!!! وا!!! یعنی چی؟ به مامانت میگم به بابابزرگت بگه! نمیشه! چرا؟ یهو دیدم صداش لرزید و گریه کرد!!! شوکه شدم! من که چیزی نگفته بودم! خودش ادامه داد: خانوم من بابام فوت کرده پدر پدرم هر جمعه میاد دنبالمون مجبورمون میکنه بریم خونه اش!!! از تعجب داشتم شاخ در میاوردم؟ الان این اجبار از سر لطف است یا از سر اعمال ولایت قهری؟ یه برنامه بهش دادم که با تنظیم ساعت هاش عقب نمونه! خیالش راحت شد و رفت! خانوم میشه من عید اردو نیام؟ نه محدثه! تو خونه نمی خونی بیا تو مدرسه با بچه ها بخون! خانم آخه من نمی تونم بیام! چرا؟ مامانم گفت نرو چرا؟ آخه این مبلغ پول برام زیاده نمی تونم بپردازم باشه! من با مسئولین صحبت میکنم اگه بشه پول غذا رو نگیرن تو از خونه غذا بیار اگه نه که یه برنامه می ریزیم تو خونه بخونی! صحبت کردم! هر چی دلیل و برهان اوردم گفتند نمیشه! «ما از همه جا داریم کمتر میگیریم! قلمچی فلان قدر می گیره! تیزهوشان فلان قدر...» اعصابم خرد شد... با این مشکلات عجیب و غریب یاد اون حکایته می افتم که همون بهتر هرکسی غصه های خودش رو برداره بره پی کارش! یاد غصه های خودم که پیش این غم و درد ها خنده داره! یاد خونواده خوبم که خیلی وقت ها قدرشون رو نمی دونم و حضورشون رو احساس نمی کنم!!! یاد خدایی که این همه نعمت و آسایش بهم داده و من همه اش دو قورت و نیمم باقیه!!! امروز کلاس بعد از ظهر دانشگامون که کنسل شد رفتم دبیرستان! بعد گفتم بیا اینم امروز قسمت بود اینطوری بشه! کلی اعصابم خرد شد! تصمیم گرفتم از سال بعد اصلا مدرسه دولتی نروم که لااقل مشکل وضعیت مالی و ... نداشته باشند!!! اما بعد دیدم نه! خیلی هم خوبه! اینا هم نعمته که یاد نعمت های خدای خوبم بیفتم! اصلا همین که خدا اجازه داده حرف بنده های دردمندش رو بشنوم نعمته!!! که شاید از همه نعمت های دیگه اش برام باارزش تر هم باشه! خدایا به خاطر این همه نعمت ازت ممنونم.... خیلی ممنونم.... شب از نیمه گذشته و چشم من هنوز ارام نگرفته... نمی دانم چه می خواهم ولی تو برایم بهترین را بخواه که من جز از تو خواستن هیچ راهی ندارم هیچ راهی.... چـه زیـان تـو را ، که من هم برسم به آرزویی همه خوشدل آن که مطرب،بزند به تار چنگی مـن از آن خـوشم که چنگی بزنم به تار مویی هـمـه مـوسـم تـفـرج بـه چمـن رونـد و صحرا تـو قـدم بـه چشم من نه ، بنشین کنار جویی دو روز است آب ننوشیده. جیره آب خود را به کودکان که طاقت تشنگی نداشتند اختصاص میداد و خود از خوردن و نوشیدن امساک نموده بود. هم گرسنه بود هم عطشان. تشنگی ان حضرت در چهار عضو تاثیر نموده بود: اول لبهای مبارک که افسرده شده بود. دوم جگر ان حضرت که فرمود: فقد تفتت کبدی من الظماء. جگرم از تشنگی پاره پاره شد. سوم زبان حضرت که مجروح شده بود از بس با اطراف دهان سائیده شده بود. چهارم چشمان مقدسش که از تشنگی تاریک شده بود و واعطشاه را در حالی می گفت که ما بین او و اسمان مانند دود حائل شده بود. از صبح آنقدر داغ دیده بود و اشک ریخته بود که دیگر نایی برایش نمانده بود. نوبت پیکارش بود و در هیاهو و چکاچک شمشیر ها لبانش خشک تر و عطشش غالب تر می گشت. به دل شریعه زد. آنقدر مصمم بود که ان همه سرباز سواره و پیاده حریفش نشدند که به آب نرسد. بلاخره به فرات رسید. از ذوالجناح پیاده شد و لگام اسب را گرفت و نزدیک تر اورد که اب بخورد. می دانست ذوالجناح هم تشنه است اما حیوان معرفتی داشت که این نامردان بویی از ان نبرده بودند. هر چه ارباب می گوید ذوالجناح بنوش نمی نوشد. فرمود باشد با هم می نوشیم... رجاله ها می دانند حسینی که در اشد عطش است٬ کسی را یارای مبارزه با او نیست. چه برسد که سیراب گردد. صدای ابلیس از حنجره یک ملعون بلند شد: حسین چگونه با خیال راحت اب می نوشی و خیمه هایت به یغما می رود؟ آب درون مشتش را ریخت و به تاخت به سوی خیمه هاشتافت .... خیمه ها در امان بود... !!! مکر کردند .... و ارباب تشنه جان سپرد... این غم تشنگی و غیرت مرا می کشد... منبع مقتل:مقتل نفس المهموم شیخ عباس قمی باب دوم قسمت شهادت اباعبدالله رمز 78 همچنان که برایش عاشقانه زمزمه میکنم از آغوشم جدایش میکنید.... می گویید: از تشنگی بیهوش شده.... باید اب برایش بگیرم و گرنه.... زبانم لال... خدا نکند من باشم و تار مویی از سر گل پسرم کم شود ... با دلی رنجور در اغوشتان میدهم.... از خیمه ها فاصله دارم.... نمی دانم چه میشود.... درونم می سوزد و می گدازد...دلتنگ روی ماه پسرم هستم... می گویم خدایا رحمی کن و پسرم را به من باز گردان... خدایا میشود سیراب شود؟ خدایای دوباره او را به من می بخشی؟؟؟ مادرت در کنارم ایستاده و می گوید نظاره کن... برده است که برایش طلب آب کند... او مادر و عمه اش هستند... بی تاب شده و منتظر باز گشت علی هستند.... رباب را ببین... دلش در تب و تاب است.... و زینب..... ناگاه شما را نشانم می دهد.... پسرم را در اغوشتان نمی بینم... اما گویی زیر عبایتان چیزی است.... به سمت خیمه ها نمی روید.... گویی راه پشت خیام را در پیش گرفته ای... نمی دانم چه شده....!!! که مادرت با آه و ناله می گوید علی زیر عبایتان است.... می برید فرزند ذبح شده خود را دور از چشم مادر و عمه اش به خاک بسپارید.... صدای ضجه مادر و عمه اش در اسمان می پیچد که : حسین جان بایست که یکبار دیگر علی را ببینیم.... گیج گیج شده ام.... پسرم رفت.... سینه ام می سوزد و دردی تمام قلبم را فرا می گیرد.... حتی تکلمش را هم ندیدم... حتی دندان دراوردنش را هم ندیدم... ندیدم که جلوی چشمانم بدود.... نشد که مادر گفتنش را بشنوم... نشد که ..... هم نوای مادرت گریه می کنم و ضجه می زنم.... قلبم آتش گرفته و حالا می فهمم حال رباب را..... این است وصف حال منی که سر پسرم تا لحظاتی پیش روی سینه ام بود و حالا از گردنش اویزان گشته.... قلبم اتش گرفته... جگرم می سوزد... این است حال من... نامردان، خویشان و یارانشان را به خاک سپرده اند و ... و بدن مطهر تو زیر آفتاب سوزان، در آغوش خاشاک و بوریا خفته... نه اینکه خاک اشتیاق در اغوش کشیدنت را ندارد... بلکه نمی داند چون تویی را که سرش از قفا جدا شده... انگشتش به طمع انگشتر به یغما رفته.... استخوان سینه اش زیر نعل اسب ها ساییده شده چگونه در اغوش بفشارد.... نه اینکه افتاب بخواهد تن نازنینت را بسوزاند... بلکه خود می سوزد که هستی و نورش را از تو گرفته و حالا به جای نوازش بی امان می تابد.... نه اینکه آب نبود غسلت دهند بلکه بعد از ماجرای علقمه روی امدن به حریمت را ندارد.... نه اینکه کفن نداشتی بلکه بال های ملائکه خلعتی جسم مطهرت بود... نه اینکه انها خیال کردند تو را در کربلا زیر سم اسب ها له کردند و فاتح گشتند.... بلکه تو فاتح تمام قلوبی هستی که روزنه خدا بر انها بسته نیست.... انت فی قلبی حسین حسین حسین به سوی خدایت باز گرد که اینان کجا منزلت تو را درک میکنند؟ بازگرد که جای تو روی شانه های ختم المرسلین بود نه این خاک گرم و سوزان کربلا... بازگرد و بگذار این زمین مغضوب پروردگار بماند که بهترین خلقش را با زبان تشنه و جگر سوخته میان دو نهر آب سر بریدند... بازگرد جای تو میان حلقه خوبان و فرشتگان و نزد جدت است نه مقابل این حرامیان.... آری به سوی خدایت بازگرد.... چند قدم بیشتر تا پیروزی اش نمانده بود که مکر عمر و عاص کارگر افتاد و یاران بی بصیرتش فریب قران های بر سر نیزه ها رو خوردند... هر چه گفت قران منم نپذیرفتند... و نشد که شام با ان مردم ساده لوح و دین نشناسش به دست قران ناطق بیفتد تا خاموش کند ندای کفر امیز ابوسفیان را که این بار در زیر واژه های نفاق الود و از حنجره پسرش معاویه در اسمان شام بلند بود.... ........ شبه پیغمبر است.... کسی است که حسین او را صاحب اختیار خود می داند.... هر چند غریب است اما از دلاوری به حیدر می ماند.... اگر بی وفایی یاران دل به دنیا داده اش نبود ، کی صلحنامه را با پسر زن جگر خوار امضا می کرد؟؟ اگر اندکی از سکه های معاویه چشم فرو می بستند و دل به دل حسن بن علی میدادند به خدا سوگند پایه های ان اسلامی را که منافع بنی امیه ان را پایه ریزی میکرد، از جا کنده بود.... اما افسوس و دریغ از غیرت یاران بی غیرتش..... و شام همچنان در دست بنی امیه است..... ......... قرار بود به کوفه که رسید حکومتی تشکیل دهد : علوی..... مرکزش کوفه باشد و دامنه ان به حجاز و شام برسد.... انهایی که امضا کرده بودند و گفته بودند: میوه ها رسیده... باغ ها سرسبز است... ما اماده ورود تو هستیم.....اگر به نامه هایشان متعهد می ماندند، کار دور از دهنی نبود... ولی وای بر ایشان که دیروز امضا کردند و امروز "تنقبت لقتالک" نقاب زدند و به قتلش کمر بستند.... اما ابی عبدالله است.... چاره دیگر اندیشیده... نمی گذارد شام همچنان زیر سلطه بنی امیه بماند... به خواهر توصیه میکند و می داند این خواهر و این کاروان، شام را زیر و رو خواهند کرد.... اما به دنبال کسی است که صدای حسین را تا قیامت از سرزمین شام به اسمان بلند کند...به جای تمام ان سال هایی که در قنوتشان سب و دشنام علی در اسمان می پیچید.... چه کسی عهده دار ماموریتی بدین بزرگی است؟؟ یادش امد چه کسی مظلومیت ابوالحسن را به گوش مردمان مدینه می رساند... اری مادرش، زهرا پس فاطمه اش، شبه مادرش، دردانه اش بهترین شخص برای این هدف است.... زهرایش را در اغوش گرفت.... بر سر نی به او وعده داد که او اولین کسی است که به دیدارش می شتابد فقط انجام ماموریتش مانده.... و این زهرای سه ساله می داند چه کند؟ چنان شام را با گریه ها و عاشقانه هایش به هم ریخت که یزید دید اگر اینان را بیش از این در شام نگاه دارد خود مردم شام او را خواهند کشت.... خداوند بنی امیه را لعن کرد اما حسین بیش از هزار سال است که سفیری را در شام نشانده که هر روز مظلومیت او را در اسمان شام بلند می کند...به جای تمام ان سال هایی که در قنوتشان سب و دشنام علی در اسمان می پیچید.... و بلاخره این دختر، کار جد و عمو و پدرش را به سرانجام رساند..... هرچند ملول...هر چند نیلگون و سیلی خورده ....هر چند دلخون.... به راستی او سفیر بی نظیر حسین است.... سیاهی شب که بر همه جا سایه افکند دو تن از محارمش را پیشاپیش می فرستند تا شمع بالای قبر رسول الله را خاموش کنند، علت را که جویا می شوند می فرماید که نمی خواهم بلندای ناموس خدا را نامحرم نظاره کند... در حلقه از محارم و عزیزانش به زیارت می رود.... پدر به فرزاندنش اداب ملازمت زینب (س) را اموزش میدهد.... ..... خاطره ان شب در خاطره هاست ولی شکوه امروز چندین برابر است.... اکبر محمل را همراهی می کند... عون و جعفر و قاسم حلقه ای از نزدیکان را ساخته اند و نگاه هیچ کس نافذ در این حلقه نیست... زانوی عباس رکاب است و خود حسین دستش را گرفته و با احترام او را از ناقه فرود می آورد....الحق درس پدر را خوب فرا گرفته اند. به محض رسیدن قدوم مبارکش به خاک صدای پیامبری و دلنشین علی اکبر به گوش می رسد: به روی ماه عمه جان صلوات... ...... سنگینی داغ جگرش را سوزانده.... نیزه شکسته و شمشیر شکسته ها دل خونینش را شکسته تر می کنند... خستگی اشک و آه از سوز صدایش پیداست... نمی گذارد احدی از نامردان به ذریه مطهر رسول خدا دست زده و ان ها را به ناقه های بی محمل بنشانند... خود و خواهرش انها را تک تک سوار می کنند... اما حال که نوبت خود شده و کسی نیست چگونه در برابر چشمان ناپاک این رجاله ها سوار شود... خاطره ان شب زیارت قبر جدش یادش می اید... لحظه ورودش به کربلا... دلش تاب نمی اورد.... رو سوی گودال کرده و می گوید برادر جان یادت هست مرا چگونه به اینجا اوردی ؟ حال من چگونه در این بی کسی و غربت از اینجا بروم.... ؟؟؟ شاید دلش پر بود از زمزمه یا غیرت الله... یا اباالفضل العباس.. اَلسّلامُ عَلی شَهرِ العُشّاقِ اللهم اجعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین دست اسماعیلش را گرفت... غرق در چشمان سرمه کشیده وی شد و گفت من مامورم پسرم... به قربانگاه آوردش....هر چه چاقو را تیز تر می کرد و می فشرد نمی برید... تا آنجا که وحی آمد ای ابراهیم چاقو به امر خدا نمی برد ما بعد ها از تو فدیه عظیمی می پذیریم... این قوچ را قربانی کن... در راه منزل هاجر را دیدند... هاجر جلو آمد و ناگهان متوجه کبودی زیر گلوی اسماعیل شد و آنقدر پرسید و قسم داد که ابراهیم ماجرا را برایش شرح داد... نقل است که هاجر آنقدر بی تاب شد که بیش از سه روز دیگر در دنیا نماند و از غصه جان سپرد.... از نسل ابراهیم است و اهل قربانی... تن هردویشان رزم جامه کرد . گفت برخیزید و به نزد حسین روید... نباید تا شما هستید او احساس بی یاوری کند.... می رفتند و اذن میدان نمی داد... باناامیدی نزد مادر برگشتند... گفت چیزی یادتان میدهم که زبان حسین دربرابر ان بند می اید... او را به مادرش قسم دهید... خود دوگل اراسته شده را راهی کرد و رفت درون خیمه ها.... خبرشان را که اوردند همه دنبال مادرشان می گشتند که بیاید و سر گل های پرپرش را به زانو بگیرد... اما خبری از وی نبود که نبود...!!! درون خیمه ها دلش را ذبح کرد که مبادا چشمان برادر از سرخی چشمان خواهرش شرم کند.... به راستی که دل زینب فدیه عظیمی است... یادم می آید همیشه سنگ صبور قصه ها و غصه هایم بودی... حتی وقتی غرولند هم میکردم ارام گوش میدادی... و من جری تر می شدم و اینقدر می گفتم و فریاد می زدم و داد و بیداد میکردم که اخر به گریه می افتادم... و تو باز هم ارام مرا در اغوش می گرفتی و من ارام ارام می شدم... اما چه شده که دیگر هر چه صدایت میکنم در اغوشم نمیگیری؟ من داد و بیداد نمی کنم اما تو هم نزول سکینه را بر قلب بیچاره ما از یاد برده ای... بد جور خراباتی شده ام... می سوزم و می سازم... جز تو چه کسی می فهمد مرا؟ پس چرا در گوشه ایستاده ای و نظاره میکنی؟ من بی خیال این فرصت ها شده ام که از کفم می رود... بی خیال هدف های دست نخورده ام.... بی خیال این دل رنجورم... اما تنها چیزی که مرا می کشد این است که تو حال مرا می بینی و هیچ نمی کنی... عقوبت است؟ کیفر است؟ جزای غفلت ها و ندانم کاری هاست که شیطان را به طمع انداخته؟ من گمان نمیکنم.... تو مهربانتر از ان هستی که اینگونه کنیزت را کیفر دهی به جرم کاری که نمی داند چیست... اما هر چه هست من توبه میکنم... توبه.... توبه.... خواهش میکنم مرا ببخش و دوباره در اغوشم گیر.... عجیب محتاج نگاهت هستم.... سر درد دلم تازه باز شده است اما اشک امانم نمی دهد... الغوث... الغوث... الغوث.... عجب سالی است امسال... دلخوشی هایم را نه یک یک٬ بلکه یک جا از من میگیری!!! تنهای تنها میمانم... در میان برهوت وحدت دلم گم میشود.... این وحدت سراغاز توحید است؟ یا سرانجام ندانم کاری ها و غفلت ها...؟ عجب بغضی در گلویم سنگینی میکند... حتی نمیدانم ایا اشک شدن این بغض خوب است یا نه... فقط میدانم دلم چه می کشد.... احساس میکنم ده سالی پیرتر شده ام.... شاید قرار است من هم بشوم پیرزن.... و ان وقت درد پیرمرد را بفهمم..... عجیب غریب افتاده ام... بین کسانی که دوستشان دارم... و انها هم مرا.... اما نه انها مرا می فهمند نه من انها را.... شاید مقدر کرده ای جرعه ای از غربتت امسال قسمت پیمانه ما شود.... با تقدیرم نمی جنگم... اگر تو مقدر کرده ای نوش است٬ نوش.... فقط صبر عطا کن... صبر.... دلم میخواهد ... مهم نیست دل من چه میخواهد... مهم نیست ... مهم این است که تو چه میخواهی... شاید میخواهی دلم را زیر پاهایت قربانی کنم... تا خود خونبهایش شوی... و انقدر وسعتش دهی که تنها تو در ان جای بگیری.... اما بیا و باز هم اقایی کن.... بگیر هر حسی را که احساس عاشقی ات را از من می گیرد... قربانی چشمانت می کنم وجودم را... امشب پیش پایت ذبح می کنم نفسم را... همه بود و نبودم را... غرورم را.... خنده هایم را.... خانواده ام را... دوستانم را.... هر آنچه مرا از تو دور میکند خواهم کشت.... چرا که کمتر از اربعینی به لهوف مانده و هنوز دل من وسعت گنجاندن غمت را در سینه ندارد.... از امشب یاد می کنم حالت رکوعت را٬ انگاه که تیر ها بر پشتت رو هم می شکست... سجودت را انگاه که مصداق السلام علی الخد التریب گشتی ... یاد میکنم ندایی را که می گفت چشمانت از شدت تشنگی بین زمین و اسمان دود می بیند... از امشب به یاد ان شب وداع٬ ذره ای به تو تاسی کنم... تا بتوانم بگویم که من هم فدا شدن در راهت را از رندگی دنیا دوست تر میدارم... من گفتم چنین و چنان میکنم.... اما... اما اگر تو نخواهی.... اذن ندهی.... مدد نکنی.... کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد... پس معشوق من خودتت برایم بخواه.... شب و روزم به هم پیچیده... واهمه ای عجیب دلم را به هم می ریزد... اینجا همه خوبند... هم حالشان هم خودشان... غیر از منی که نه حالم خوش است نه خودم.... تنها دلم خوش است به نگاهی از تو که همیشه سنگینی مهربانی اش کمر گناهانم را خم میکند.... گاه فکر میکنم اگر تو نبودی چه میکردم...؟ بعد فورا می گویم اگر تو نبودی چیزی هم بود؟ بعد می گویم اگر تو را نداشتم چه میکردم؟ بار ها و بار ها می پرسم و پاسخ ان پژواک سکوتی است که امید را در دلم زنده می کند... به راستی اگر تو مرا نمی خواستی مگر می توانستم دوستت داشته باشم؟ ممنونم... مدیونم.... مرهون رحمت به حد و حصرت هستم که مرا خواسته ای.... هرچند دنیایی است انچه آرزو دارم و ندارم ولی چه غم که تو را دارم و تو از دو دنیا برتری... باز هم شب جمعه است و یاد بین الحرمین و دعای کمیل خواندن در کنار هروله یا اباالفضل... در میهمانی امشب مادرت یادی از دل حزین ما یادت نرود!!! در این وانفسایی که هر لحظه اش را٬ هر اتفاقش را٬ هر صحبتش را و .... دغدغه ای کرده ایم برای پرداختن به ابعاد ماجرا و نظریه دادن و فکر کردن و گاهی غصه خوردن... هنوز هم یادت پای دلم را از روی این خاک می کند و به افلاک می رساند.... پیرمرد هنوز هم نمی دانم تاثیر آن اشک هاست که چشمانت با همه چشم ها متفاوت است یا سر دیگری پشت مردمکت حک کرده ای که فقط غم و صبر را تداعی می کند.... راستی دیشب که به تو فکر میکردم در ذهنم مدام از خودم می پرسیدم که آن سال ها که مادر و پدرت بودند و تو هنوز تکلم نمیکردی پیش خود فکر میکردند که روزی گل پسرشان با کلامش چه طوفانی در دلها به راه می اندازد؟ من که گمان نمیکنم حتی گوشه ای از وجودت را پیش بینی کرده بودندمگر اینکه خوابی٬ نویدی٬ رویای صادقه ای و یا چیزی از این جنس می توانست بگوید که تو چه میکنی؟!؟ میدانم الان هم می خندی و می گویی این همه اوازه ها از شه بود اما خوشا به حالت که شاه اینگونه به تو عنایت دارد که شده ای حلقه وصل ارباب و کشتی سواران.... پیرمرد دلم برای بهشتت تنگ شده دعوتم کن که خیلی دل تنگم.... خیلی... راستی تولدت مبارک... سلام خدمت دوستان خوبم با یه تاخیر یه هفته ای عید فطر رو تبریک میگم. شرمنده که حضورم کمرنگ شده. هم ماه مبارک بود و شب ها بیدار بودیم و روز ها خواب. هم دسترسی به اینترنت پرسرعت نداشتم و با این دایال اپ نمیشه حتی صفحه بلگفا رو راحت باز کرد. ولی خیلی یادتون بودم و تک تکتون رو به اسم دعا کردم و حتی بعضی ها رو هم هم با همون اسم مستعارشون. به نظرم این ماه رمضون خیلی خوب بود... خیلی. به من که خیلی چسبید. و فکر میکنم بهترین ماه رمضونم بوده تا این سن و سال و امیدوارم اخریش نباشه...همین طور نماز عید... صدای سوره اعلی خوندن اقا هنوز تو گوشمه.... نمی دونم چه تقدیری برامون رقم خورده ولی من امسال از همیشه پر آرزو تر بودم.... آرزو هایی که شاید فقط در حد یک رویا باشه... اما ازش خواستم... و مطمئنم اگر نده یه چیز بهتر میده... امیدوارم بهترین تقدیر ها برامون رقم خورده باشه... راستش با اینکه بیشتر از یه هفته از عید نمی گذره عجیب دلم برا ماه رمضون تنگ شده...انگار همین دیروز روز اول ماه مبارک بود...همیشه یه ساعت قبل افطار و سحر خیلی برام عزیزه اما امسال یه مزه دیگه ای داشت.... بگذریم انشاالله که رمضان اخر هیچ کدوممون نباشه... اگر هست خدا ما رو جز مرحومین قرار بده نه محرومین.... الان خدمت رسیدم اولا عذر خواهی کنم بابت این بی معرفتی که خدمت نمی رسم و عرض ارادت نمی کنم و پست نمی ذارم و تشکر کنم ازلطف شما. قول میدم جبران کنم ثانیا طلب حلیت کنم که انشاالله عازم مشهدم... یادمه پیرمرد می گفت ما پرونده دو ماه گریه و عزای محرم صفر رو اخر صفر می بریم امام رضا امضا کنند. منم این پرونده عبادات قلیل و معاصی کثیر رو ببرم پیش امام رضا بگم اقا امضا کن که بهترین تقدیر ها برامون جاری شه و به همه آرزو های قلبی مون برسیم... نایب الزیاره تون هستم... شما هم دعا کنید آقا قبولمون کنند و به دست با کفایتشون حاجات همه مون رو بدند... ببخشید خیلی حرف زدم جای این دو ماه کم حرفی ام!!! بازم التماس دعا میلادت با میلاد همه امامان دیگر تفاوتی شیرین دارد که خوشمزگی آن ۱۴۰۰ سال است دل زهرا و علی را شاد نموده... پیش از ان که بیایی علی آقا بود.... امیر بود.... برادر رسول خدا و وصی اش بود اما پدر نبود.... و فاطمه بانو بود ..... پاره تن رسول خدا بود.... سیده نساء عالم بود اما مادر نبود.... این تو بودی که به بزرگی ایشان باز هم افزودی ای که رویت حسن است و خویت حسن است و حتی گدای سر کویت هم حسن است.... تنها یک آرزو دارم.... نمی دانم با ان همه عزتی که جنابتان به اسلام دادی آنگاه که مذل المومنین خطابتان میکردند غریب بودی یا حال که ما ندای اباصالح العجل العجل سر داده ایم و کوفی وار دعوت به آمدن می کنیم فرزندت غریب تر است؟ اما خود در این روز بر پیشانی مان مهر کن که به خاندان رسول پشت نکنیم و جانمان از تن برون رود ولی معرفت و محبت شما نه.... خود مهر کن یا کریم ابن الکریم شیرینی این لحظات تلخی همه شرمندگی ها را از کام می زداید... بغض شیرین افطار را دوست دارم... گویی کسی در گوش دلم زمزمه میکند صاحب خانه ران ملخ را از کرمش پذیرفت.... و سحرگاه که دست به دعا بلند میکنم که خدایا بیامرز روسیاهی که آلوده و ناپاک پا به میهمانی خوبان و پاکان نهاده....با غلطیدن اولین قطرات عاشقی چقدر سبک می شوم.... سبک مانند لحظاتی که روبروی شش گوشه می ایستم و نمی دانم چه بگویم و چه بخوانم و چه بخواهم و اکتفا می کنم به سلام ... این روز ها که گرسنگی و تشنگی را اندکی مضمضه می کنیم فقط یاد اباعبدالله است که بر قلب ها سایه می افکند... شیخ جعفر شوشتری در خصایص الحسینیه می گوید حضرت اباعبدالله در روز تاسوعا از تمامی دنیا دل افکنده بود و حتی ننوشید و تناول نکرد. به همین دلیل در روز عاشورا ان حضرت در اشد جوع و عطش بود... ولی به دلیل شدت عطش کمتر سخن از جوع و گرسنگی ایشان به میان امده... تشنگی ان حضرت در چهار عضو تاثیر نموده بود: اول لبهای مبارک که افسرده شده بود. دوم جگر ان حضرت که فرمود: فقد تفتت کبدی من الظماء. جگرم از تشنگی پاره پاره شد. سوم زبان حضرت که مجروح شده بود از بس با اطراف دهان سائیده شده بود. چهارم چشمان مقدسش که از تشنگی تاریک شده بود و واعطشاه را در حالی می گفت که ما بین او و اسمان مانند دود حائل شده بود(سیاهی می دید) اکنون که عشق تو مهر سوختگی بر دل هامان نهاده با نام تو شروع می کنیم این ضیافت را و لحظه به لحظه با یاد تو مانوسیم. باشد که صاحب خانه به جهت الطاف بیشمارش بر جنابتان نظری هم به عاشقانت کند یا اباعبدالله..... به بی کرانگی حلقه های فرشتگان که به طوافت امده اند به بلندای روح آنکه در اغوشت خفته به عظمت قامت عباسی که دست به سینه ارادت نهاده خدا را شکر میکنم شکر میکنم که باز به نالایق ترین عاشقت اذن دخول داده ای تا بیاید و و زیر قبه ات دعا کند که هیچ وقت از سر کویت نرانی اش.... نازنیم ارباب باورم نمی شود که باز دستم را بر شبکه های قشنگ ضریحت گره می زنم و می گویم مولای العفو.... خودت بی این روسیاه معرفتی عطا کن که سر سوزنی قدر محبتت را بداند.... از آن باده های معرفت که سبوی پیرمرد از آن لبریز بود.... از آن باده ها..... راستی ارباب.... تولدت مبارک.... بگذار بی خبران بگویند وحی نیست و تجلی نفس توست .... دغدغه های توست که لفظ گونه بیان می شوند... نمی فهمند که تو حتی رویای پیامبری هم نداشتی چه برسد به توهم پیامبری... در میان این همه قیل و قال من فقط دخیل نفس نفس زدن هایت هستم آنگاه که از دامان کوه حرا باز می گردیو در تب می سوزی.... مبهوت افکار مهربانت هستم که مدام با خود می گویی اگر باورم نکنند چه؟ به دردانگی ات قسم من باورت کردم....


| Design By : Pichak |


